در قسمت قبل خوانيم:
يه دختره بوده که يه روزي آرزوي يه هوشنگ ميکنه و خلاصه يه هوشنگ با کاپشني عجيب و هاله اي از نور دور کله اش جلوش قهوه اي ميشه و يه معجوني بهش داد که از جلوي گشت ارشادبه راحتي رد بشه و در آخر، دو سه تا تار ،پشم از توي شلوارش ميکنه و ميده به دختره تا هروقت لازمش داشت آتيش بزنه.
……….
{آيدا در حال خواندن نياز مندي هاي روزنامه براي پيدا کردن کار هست}
<< تايپيست خانم-مسلط به حرکات کششي و نرمشي با پوستي سفيد.
منشي خانم با هيکلي زيبا و صندوقدار!!-ترجيحا چشم هاي روشن
پرستار خانم –مراقبت از مردي حدودا 30 ساله از تهران –هيکل بيست>>
اما ناگهان يک آگهي درشت و خوش کادر چشمش رو گرفت:
<< بسيج خواهران پايگاه الزهرا جهت تکميل کادر اداري و اجرايي خود به تعدادي از خواهران نياز مند است- شرايط: التزام عملي به ولايت مطلقه فقيه-عدم وابستگي به جريانات انحرافي دولتي- آشنا به حرکات و فنون رزمي-پوشش کامل اسلامي(چادر)-ابرو برنداشته-ترجيحا با سيبيل(طبيعي است هر که سبيلش بيش/مزدش بيشتر) >>
{ياد پشم هاي هوشنگ افتاد که بهش داده بود .چون حتما هوشنگ ميتونست کمکش کنه تا به بسيج راه پيدا کنه.رفت سراغ کتاب مکتب ايراني و از لاي کتاب يه تار،برداشت و آتيش زد و يهويي هوشنگ قهوه اي شد}
هوشنگ: چيه دوباره؟داشتم احضار روح ميکردم،بنال بينيم
-من ميخوام برم بسيج کار کنم .ميگند سانديساي خوشمزه اي ميدند.سربازي هم کسري ميگيرم.
-مگه تو دختر نيستي؟يعني تو هم اسفنديار داري؟بزار ببينم….
-چيکار ميکني آشغال مگه خودت خوار مادر نداري؟
-راستيتش نه.ندارم.قصه ش درازه…..
بزار ببينم چي لازم داريم؟……..هوم…..
يه دونه چادر (هلوپي يه چادر جلوي آيدا ظاهر شد)
ابرو و سيبيل (صورت آيدا در يک چشم به هم زدن پر از مو شد)
و…..
ميمونه کاراته که ميسپارم به علي آبادي بهت ياد بده.
خوووب گوش کن: منم باهات ميام تا سوتي موتي ندي گندش دربياد.فقط تو منو مي بيني و بقيه منو نمي بينند.
……….
ظهر همان روز-دفتر معاونت پايگاه الزهرا
آيدا: هوشنگ توي يخچال رو نيگا.پر از سانديسه.اي خدا يعني ميشه منم بيام اينجا؟
{خواهر تشريف بياريد داخل}
آيدا:سلام العليکم
-سلام العليکم و رحمته الله
خوب دخترم شما همه شرايط رو داري؟
(هوشنگ:بگو بعله)
-بله
شما انشا الله به ولايت فقيه که التزام داري؟
(-بگو بعله)
-بله
وابستگي هم به جريان انحرافي نداري که؟
(بگو موضع ما همچنان سکوته)
-موضع ما همچنان سکوته
-خواهر بسيجي با خنده:باريکلا خوشم اومد.تو به وحدت نظام اهميت ميدي.از همين الان توي بخش اجرايي گشت ارشاد استخدامي .بفرماييد سانديس ميل کنيد
{آيدا ليوان سانديس جلوش رو برداشت و همينجوري که داشت ميخورد تارهاي سيبيلش رو توي ليوان ميديد که توي سانديس نارنجي رنگ پرتقالي بالا و پايين ميرند.ليوان رو گذاشت روي ميز و سيبيلاشو با دستاش پاک کرد}
خواهر بسيجي: خوب بفرماييد دفتر رياست تا اين برگه رو امضا کنند
{آيدا سيبيلاشو مرتب کرد و چادرش رو جلو تر آورد و وارد دفتر رياست شد}
رئيس بسيج: به به سلام خواهر گلم ،قدم روي تخم ِ دان ما گذاشتيد.توي اين قحدي دختر سيبيل دار و آفتاب مهتاب نديده خيلي خوشحالم که خواهري به اين ولايت مداري رو ملاقات ميکنم.اتفاقا پسر من هميشه ميگه مامان من يه دختري ميخوام که پشت لبش رو هيچکي نديده باشه. اتفاقا امروز بايد با پسرم «قاسم»اولين ماموريتت رو توي ميدون کاج شروع کني. قااااااااسمممممممممم
(قاسم با يه کارتن سانديس وارد شد و کارتن رو گذاشت روي ميز مامانش و کمرش رو گرفت)
-بيا مامان اين سانديس رو بخور جون بگيري
-مرسي مادر،من نميدونم ماه رمضون بايد بدون سانديس توي اين گرما چه جوري باتوم دستمون بگيريم. بايد زنگ بزنم دفتر آقا ببينم سانديس روزه رو باطل ميکنه يا نه؟
قاسم جان ايشون آيدا خانوم هستند که از امروز همکار شما ميشند.درضمن پشت لبشون رو هم هيچکي نديده
{قاسم آب دهنش رو قورت داد و به سيبيل آيدا نگاهي حسرت آميز انداخت}
ادامه دارد………..