كشالوده

14 10 2011

در اين كشاكشي كه ساخته اي

كش تمبان در آورده اي

وقهوه اي كشيده اي

دماغت كشيده

و قد ات كشيده است

اين خودت كه كشالوده اي

و كشاله ي ما را هم آلوده اي

كش پول پاره كرده اي و

كش ماست كرده اي

و هي ،كش ، كش ميكني

اين كش ها كه رها كرده اي

در انتهاي كشاكشت

به دست آن كش كشان كش آمده ات

به چشم ما خورده است

و زمان را برايم كش آورده اي

عده اي را كشان كشان دوانده اي

و كش تمبانشان درآوردي

و كش بر گردنشان نهادي

و از دو طرف كش دادي

كش دادي و كش دادي

عدد ها را كش دادي و

تخم مرغ را هم كش دادي

اين كش نه كش پول است

و نه كش ماست و نه تمبان

اين كش تير كمان است

كه گرفته اي در دست كش آمده ات

از مچ

سنگهاي كشيده برمي داري

و برسرم مي زني

تو خود ازآن كش كشاني !

عبايت از كش و قبايت از كش

عمامه ي كش داري

كه به كشاكش  سه

و چند صفر كشيده ي صف كشيده اش

كش مي ايد

باز بگو : كش مدهيد

Advertisements




حکایات میرزا (آیدا و هوشنگ2)

18 07 2011

در قسمت قبل خوانيم:
يه دختره بوده  که يه روزي آرزوي يه هوشنگ ميکنه و خلاصه يه هوشنگ با کاپشني عجيب و هاله اي از نور دور کله اش جلوش قهوه اي ميشه و يه معجوني بهش داد که  از جلوي گشت ارشادبه راحتي رد بشه و در آخر، دو سه تا تار ،پشم از توي شلوارش ميکنه و ميده به دختره تا هروقت لازمش داشت آتيش بزنه.

……….
{آيدا در حال خواندن نياز مندي هاي روزنامه براي پيدا کردن کار هست}

<<  تايپيست خانم-مسلط به حرکات کششي و نرمشي با پوستي سفيد.
منشي خانم با هيکلي زيبا و صندوقدار!!-ترجيحا چشم هاي روشن
پرستار خانم –مراقبت از مردي حدودا 30 ساله از تهران –هيکل بيست>>

اما ناگهان يک آگهي درشت و خوش کادر چشمش رو گرفت:

<< بسيج خواهران پايگاه الزهرا جهت تکميل کادر اداري و اجرايي خود به تعدادي از خواهران نياز مند است- شرايط: التزام عملي به ولايت مطلقه فقيه-عدم وابستگي به جريانات انحرافي دولتي- آشنا به حرکات و فنون رزمي-پوشش کامل اسلامي(چادر)-ابرو برنداشته-ترجيحا با سيبيل(طبيعي است هر که سبيلش بيش/مزدش بيشتر) >>

{ياد پشم هاي هوشنگ افتاد که بهش داده بود .چون حتما هوشنگ ميتونست کمکش کنه تا به بسيج راه پيدا کنه.رفت سراغ کتاب مکتب ايراني  و  از لاي کتاب يه تار،برداشت و آتيش زد و يهويي هوشنگ قهوه اي شد}

هوشنگ: چيه دوباره؟داشتم احضار روح ميکردم،بنال بينيم
-من ميخوام برم بسيج کار کنم .ميگند سانديساي خوشمزه اي ميدند.سربازي هم کسري ميگيرم.
-مگه تو دختر نيستي؟يعني تو هم اسفنديار داري؟بزار ببينم….
-چيکار ميکني آشغال مگه خودت خوار مادر نداري؟
-راستيتش نه.ندارم.قصه ش درازه…..
بزار ببينم چي لازم داريم؟……..هوم…..
يه دونه چادر (هلوپي يه چادر  جلوي آيدا ظاهر شد)
ابرو و سيبيل (صورت آيدا در يک چشم به هم زدن پر از مو شد)
و…..
ميمونه کاراته  که ميسپارم به علي آبادي بهت ياد بده.
خوووب گوش کن: منم باهات ميام تا سوتي موتي ندي گندش دربياد.فقط تو منو مي بيني و بقيه منو نمي بينند.
……….
ظهر همان روز-دفتر معاونت پايگاه الزهرا

آيدا: هوشنگ توي يخچال رو نيگا.پر از سانديسه.اي خدا يعني ميشه منم بيام اينجا؟
{خواهر تشريف بياريد داخل}

آيدا:سلام العليکم
-سلام العليکم و رحمته الله
خوب دخترم شما همه شرايط رو داري؟
(هوشنگ:بگو بعله)
-بله
شما انشا الله به ولايت فقيه که التزام داري؟
(-بگو بعله)
-بله
وابستگي هم به جريان انحرافي نداري که؟
(بگو موضع ما همچنان سکوته)
-موضع ما همچنان سکوته
-خواهر بسيجي با خنده:باريکلا خوشم اومد.تو به وحدت نظام اهميت ميدي.از همين الان توي بخش اجرايي گشت ارشاد  استخدامي .بفرماييد سانديس ميل کنيد

{آيدا ليوان سانديس جلوش رو برداشت و همينجوري که داشت  ميخورد تارهاي سيبيلش رو توي ليوان ميديد که توي سانديس نارنجي رنگ پرتقالي بالا و پايين ميرند.ليوان رو گذاشت روي ميز و سيبيلاشو با دستاش پاک کرد}

خواهر بسيجي: خوب بفرماييد دفتر رياست تا اين برگه رو امضا کنند

{آيدا سيبيلاشو مرتب کرد و چادرش رو جلو تر آورد و وارد دفتر رياست شد}

رئيس بسيج: به به سلام خواهر گلم ،قدم روي تخم ِ دان ما گذاشتيد.توي اين قحدي دختر سيبيل دار و آفتاب مهتاب نديده خيلي خوشحالم که خواهري به اين ولايت مداري رو ملاقات ميکنم.اتفاقا پسر من هميشه ميگه مامان من يه دختري ميخوام که پشت لبش رو هيچکي نديده باشه. اتفاقا امروز بايد با پسرم «قاسم»اولين ماموريتت رو توي ميدون کاج شروع کني. قااااااااسمممممممممم
(قاسم با يه کارتن سانديس وارد شد و کارتن رو گذاشت روي ميز مامانش و کمرش رو گرفت)
-بيا مامان اين سانديس رو بخور جون بگيري
-مرسي مادر،من نميدونم ماه رمضون بايد بدون سانديس توي اين گرما چه جوري باتوم دستمون بگيريم. بايد زنگ بزنم دفتر آقا ببينم سانديس روزه رو باطل ميکنه يا نه؟
قاسم جان ايشون آيدا خانوم هستند که از امروز همکار شما ميشند.درضمن پشت لبشون رو هم هيچکي نديده

{قاسم آب دهنش رو قورت داد  و به سيبيل آيدا نگاهي حسرت آميز انداخت}

ادامه دارد………..





حکایات میرزا: «آیدا و هوشنگ1»

12 07 2011

چندی پیش که رقعه های وصول شده از عوام الناس را ملاحظت می نمودیم به داستانی از سوی طرفدارانمان برخوردیم که با اجازه اش آن را در این کتیبه انتشار داده و پایان آن را حذف و ادامه آن از زبان جناب میرزا را به آینده موکول میکنیم:(طبیعی است از همکاران گرام بالاخص «استاد مممد» تقاضای یاری در بسط این ماجرا را داریم).

…….

یکی بود یکی نبود.زیر گنبد کبود غیر از خدا و دو-سه تا موجود میکروسکوپی ابتدایی و یه پیرمرد نحیف و لاغر باستانی هیچ کسی نبود.طبق معمول سایر داستان های ادبی در یک شهر دور افتاده و پرت دختری زندگی می کرد که اسمش «آیدا» بود. آیدا دختری بود حدوداً بیست و سه ساله و مطابق همه دخترای بیست و سه ساله عاشق مد و خیابون و نشستن روی صندلی جلوی ماشین های گرون قیمت! در ضمن آیدا خانوم دانشجوی ترم چهارم دانشگاه آزاد هم بود. رشته اش هم زیاد فرقی نمی کنه.به هر حال دانشگاه دولتی که نبوده!!!
داستان ما از جایی شروع میشه که آیدا افسرده بود.دلیلشم این بود که دو هفته بود از خونه خارج نشده بود.نه دانشگاه می رفت.(چون در طرح  عفاف و حجاب بهش گیر داده بودند و فعلا تحصیلش معلق بود).طبیعتا» حوصله اش سر رفته بود و افسرده شده بود.
مامان آیدا هر روز صبح میومد بهش می گفت:
-آیدا میای بریم خرید؟
-نه نمیام نه نمیام.
-چرا نمیای؟
-موی بلوند،مانتو کوتاه،تیریپ جیگر ،گشت ارشاد ،و….

و این جوری بود که آیدا خانوم قصه ما جرأت نداشت پاشو از خونه بیرون بذاره.حتی دیگه با هیچکدوم از دوستاش هم قرار ملاقات نمی ذاشت:
نه نیما نه ایمان و نه حتی کامران …
(در منابع قدیمی به جای اسامی بالا از فلفلی و قلقلی و کره الاغ کدخدا یاد شده )

روز ها گذشت و گذشت و آیدا بیشتر و بیشتر از موندن تو خونه افسرده تر شد.تا اینکه یه روز صبح از بس حوصله اش سر رفته بود همینجوری و از روی بیکاری با صدای بلند گفت اَه ! حوصله ام سر رفت .یه هوشنگ هم پیدا نمیشه سر کارش بذاریم یه کم شاد بشیم. ….همین که این جمله رو گفت یهو گرد و خاکی از کف اتاقش بلند شد وآسمون تیره و تار شد و یه بوی بدی مثل بوی جوراب گلاب خورده! به مشام رسید و یه دفعه یه «هوشنگ» که یه کاپشن عجیب با زیر بغل پاره پوشیده بود و دور سرش یه هاله نورانی برق می زد جلوی آیدا قهوه ای شد!
(در منابع قدیم تر به جای «قهوه ای شد» از عبارت «سبز شد» استفاده شده که از اونجایی که در زمان حاضر گفتن این اصطلاح حبس خونگی و امکان استعمال بطری و شیشه نوشابه داره بنابراین به جاش از عبارت قهوه ای شد استفاده کردیم!)
آیدا که تعجب کرده بود و یه کم هم ترسیده بود گفت:ببینم تو از کجا قهوای شدی؟ اینجا نه استخره نه باغ و نه کاشمر. پس تو اینجا چیکار می کنی آقای اراذل؟!؟!
هوشنگ مذکور گفت:اولاً من اراذل نیستم بعدشم تو خودت بلند اسم منو گفتی.حالا من اومدم کمکت کنم. چیه چیزی شده؟چرا ساکتی؟ فقط قبلش بگو ببینم از ساعت چند اینجا منتظر منی؟ 12؟
-خیر
-یازده؟
-خیر
-ده؟
-خیر
-هشت؟
-خیر .تازه عدد 9 رو هم جا انداختی!
-اشکال نداره مهم نیست.کی خسته ست؟
-دشمن!
-کی خسته است؟
-دشمن
-خوب حالا بنال ببینم چه مرگته!؟
آیدا گفت:من نمی تونم از خونه بیرون برم چون به موهام و قیافم گیر میدن و اذیت میشم.
هوشنگ گفت: اوه نه.یعنی میخوای بگی مشکل ما الان توی جامعه موی جوونای ماست؟نه یعنی واقعاً مشکل ما اینه؟نه اصلا من میخوام ببینم مشکل ما اینه؟یعنی مشکل ما موی دخترای جوون ماست؟یعنی خدا وکیلی مشکل ما اینه؟نه یعنی مشکل ما اینه؟اینه؟مشکل ما اینه؟جون من مشکل ما فقط همینه؟
آیدا که یواش یواش داشت کلافه میشد گفت:خوب حالا می گی چیکار کنم؟
هوشنگ گفت:ببین من دو سه تا رفیق باحال فالگیر و جن گیر دارم.یه عکس سه در چهار از خودت و چهار تا پر کبوتر و سه تا پای سوسک و دوازده سی سی از شاش یه پسربچه نابالغ برام بیار تا من بدم به رفیقام که جوری طلسمت کنن که دیگه مأمورای گشت ارشاد نتونن تو رو ببینن و با خیال راحت توی خیابون قدم بزنی.جوری که هر کس تو رو دید فکر کنه شبه جزیره انگلیس توی آفریقایی.
آیدا که خیلی خوشحال شده بود رفت و همه اون چیز ها رو جور کرد و داد به «هوشنگ» و حسابی هم از هوشنگ تشکر کرد و قربون صدقه اش رفت و از این لوس بازی های مختص دخترای بیست و سه ساله در اورد و اینا. و هوشنگ هم گفت ما خدمت گذار مردمیم و نوکر مردمیم و این حرفا! بعدم دست کرد تو شلوارش و چهار تا تار موی فرفری اورد بیرون و داد دست آیدا و گفت بیا اینا رو بگیر هر وقت به من نیاز پیدا کردی اینا رو آتیش بزن.اول یه بویی مثل بوی کله پاچه احساس می کنی و بعدش من جلوت قهوه ای میشم!

ادامه دارد………





مشایی با لباس زنانه گریخت

11 06 2011





شایسته سالاری ولایی

9 06 2011





گزارش تصویری مقعد امام

6 06 2011

انگشت کردن در مقعد امام

کریس انجل:

رزیدنت اویل:





1 03 2011

از آنجایی که پیشگویی میرزا شهره آفاق است و نوستراداموس الملک هم از مریدان ایشان بوده. جدید ترین پیشگویی را اعلام میداریم:

چند روز دیگر در دادگاه سران و تهان فتنه:

میر:ما به اصطلاح با این آقای چیزمون (بازجو جان) دوست بودیم.اصلا با هم گپ می زدیم.بحث می کردیم

شیخ:من اصلا از 10 سال پیش به فکر بر اندازی بودم.از موصاد و سی آی ای هم پول می گرفتم.اصلا اسم من از اول موصاد بود بعدا شد مهدی.

میر: من می خوام یک اعترافی بکنم،:من یک فراماسونر هستم.شما همین چیز ما رو نگاه کنید.دستتون میاد اوضاع از چه قراره

شیخ:بله،بله.درسته.پس من هم یک اعترافی بکنم.دادگاه که خودمونیه.اصلا من سینما رکس  رو آتیش زدم.من بهشتی اینا رو کشتم.اصلا دست آقا رو هم من ترکوندم.ما از اون اول برنامه ریزی می کردیم.

میر:همین آقای جورج سوروس رو که میشناسید.این برادر خونده منه

شیخ:اصلا بعد از این که مجوز شبکه صبا رو به من ندادید من رفتم با مرداک یهودی همدستی کردم و کانال فارسی1 و من و تو 1 &2 رو راه انداختم

ادامه دارد…